|
رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم
|
همين كه مي كند دلم هواي چشم هاي تو
نديده اي چه مي كشم براي چشم هاي تو
چرا گرفته اي عزيز دوباره خنده كن ،بخند
دلم شكسته ، بشكند فداي چشم هاي تو
چرا تو گريه مي كني بس است مهربان من
خودم كه گريه مي كنم به جاي چشم هاي تو
همين كه خسته مي شوم نگاه مي كني به من
خدا نگيرد از دلم صفاي چشم هاي تو
براي اينكه خوب من ،به دور ماني از بلا
وان يكاد خوانده ام براي چشم هاي تو
خلاصه خوب ناز من ،عزيز دل نواز من
خدا نگيرد از دلم صفاي چشم هاي تو
قسم به ساحت غزل دقيقه اي هزار بار
دلم عجيب مي كند هواي چشم هاي تو
چه قدر با ستارها به لحن آب و آينه
شبانه حرف مي زنم به جاي چشم هاي تو
چرا نمي كشد مرا خداي چشم هاي تو
ميان آب وآتشم برا ي چشم هاي تو
قسم به ساحت غزل دقيقه اي هزار بار
دلم عجيب مي كند هواي چشم هاي تو
اگر چه شرم مي كنم بگويمت كه شاعرم
ولي تمام اين غزل فداي چشم هاي تو

ماندنم چه سودی دارد
عهدى كه بسته بودم با پير مى فروش در ســـال قبل، تــــــازه نمودم دوباره دوش
افسوس آيــــدم كه در اين فصل نوبهار ياران تمام، طـــــرف گلستان و من خموش
من نيز با يـــكى دو گُلنـــــــدام سيمتن بيرون روم به جانب صحرا، به عيش و نوش
حيف است اين لطيفه عمر خــداى داد ضـــــــايع كنــــم به دلق ريايىّ و ديگجوش
دستى به دامـــــن بت مه طلعتى زنم اكنون كه حاصلم نشد از شيخ خرقه پوش
از قيل و قــال مدرسهام، حاصلى نشد جـــــــز حرف دلخراش پس از آنهمه خروش
حالـــى به كنج ميكده، با دلبرى لطيف بنشينم و ببندم از اين خلق، چشم و گوش
ديگـــر حديث از لب "هندى" تو نشنوى جـــــز صحبت صفاى مى و حرف مىفروش
من كه به كل آسمان ستاره اي نداشتم
غرق محبتت شدم عجب نشسته اي به دل
اي كه به يك نگاه خود سلسله بسته اي به دل
در اين جهان بي وفا عجب نشسته اي به دل
كمان ابروان تو قبله گه دلم شده
الا عزيز فاطمه عجب نشسته اي به دل
عشق تو اي دلبر من در دل من خيمه زده
ربوده اي دل مرا عجب نشسته اي به دل
هزار ليلي ار به من اذن وصال خود دهد
رها نميكنم تو را عجب نشسته اي به دل
زلف دو تا و خال تو قبله عشق من شده
اسير خنده ات شدم عجب نشسته اي به دل
اگر مرا بخواني ام وگر مرا براني ام
نمي روم ز كوي تو عجب نشسته اي به دل
شمع شبستان دلم دو چشم پر ز نور توست
در شب من شعله زدي عجب نشسته اي به دل
مردم آخر زمان شكسته اند دل مرا
مشكن تو اين دل مرا عجب نشسته اي به دل

از این ره در دلم خوفی عظيم است
برو فايز مينديش از مهابت
که آنجا حلم با رب رحيم است

يك روز بلند آفتابی
در آبی بی كران دريا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم كه ترا در آب ديدم
در غربت آن جهان بی شكل
گوئی كه ترا به خواب ديدم
از تو تا من سكوت و حيرت
از من تا تو نگاه و ترديد
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه می سوخت
ما تشنه خون شور بوديم
در زورق آب های لرزان
بازيچه عطر و نور بوديم
می زد، می زد، درون دريا
از دلهره فرو كشيدن
امواج، امواج ناشكيبا
در طغيان بهم رسيدن
دستانت را دراز كردی
چون جريان هاي بی سرانجام
لب هايت با سلام بوسه
ويران گشتند روی لب هام
يك لحظه تمام آسمان را
در هاله ئی از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگی را
در دايره های نور ديدم
گوئی كه نسيم داغ دوزخ
پيچيد ميان گيسوانم
چون قطره ئی از طلای سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم
آنگاه ز دوردست دريا
امواج بسوی ما خزيدند
بی آنكه مرا بخويش آرند
آرام ترا فرو كشيدند
پنداشتم آن زمان كه عطری
باز از گل خواب ها تراويد
يا دست خيال من تنت را
از مرمر آب ها تراشيد
پنداشتم آن زمان كه رازيست
در زاری و های های دريا
شايد كه مرا بخويش می خواند
در غربت خود، خدای دريا
خـَسی بـر مـوج ِ دریای ِ تـو بـاشم
تـمـام آرزوهـای منـی ٬ کـاش ٬
یـکی از آرزوهـای ِ تـو بـاشم
خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن
عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو
چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن
عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست
لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن
در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن
آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن
اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی
ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن
قصه پررنج صدها مشکل است
شاه دل کیش هوسها میشود
پای اسب آرزوها در گل است
فیل بخت ما عجب کج میرود
در سر ما بس خیالی باطل است
ما نسنجیده پی فرزین او
غافل از اینکه حریفی قابل است
مهره های عمر من نیمش برفت
مهره های او تمامش کامل است

در برق آن نگاهت٬ هرشب رهایم ای دوست
شاعر شدم که روزی وصفت نمایم ای دوست
چشمان پرفروغت ٬ میعادگاه عشق است
من آسمان چشمت رامی ستایم ای دوست
احساس وشورعشقی بازآی ای بی تو زردم
عمری به درد دوری من مبتلایم ای دوست
درد است زنده بودن وقتی شبی نباشی
گر بی تو زنده بودم گو بی وفایم ای دوست
با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام
در سر ندارم هوسی، چشمی ندارم به کسی، آزاده ام من
با آنکه از بی حاصلی سر در گریبانم چو گل
شادم که از روشندلی پاکیزه دامانم چو گل
خندان لب و خونین جگر
مانند جام باده ام ، آزاده ام من
يا رب چو من افتاده ای کو؟
افتاده ی آزاده ای کو؟
تا رفته از جانم برون سودای هستی
آسوده ام آسوده از غوغای هستی
گلبانگ مستی آفرین همچون رهی سر داده ام
مرغ شباهنگم ولی در دام غم افتاده ام
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ،
آزاده ام من

گفتي مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن
گفتي:که نه، بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبي است ولي حيف،
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست.
گفتي که کمي فکر خودم باشم، و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو ، خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست...
آنكه هر روز هوس سوختن ما مي كرد
كاش امروز بود و تماشا مي كرد
.jpg)
خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نميشونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شبهاي تو در تو خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره ميباره از هر سو
خداحافظ گل مريم گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نميدوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي ميدوني
تو اين روياي سر در گم خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچهاي بودي تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه كه باروني نميتونه
طلسم بغض و برداره از اين پاييز ديوونه
پشت سرم گریه نکن مسافرم، مسافرم
اشکاتُ هی حدر نده باید برم، باید برم
جلویه راهم نگیر نزار منم گریه کنم
سلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم
طاقت اشکات ندارم تو رو خدا نزار ببارن
خدا نخواست، قسمت اینه که من تو رو تنها بزارم
تو رو خدا گریه نکن اینقدر نگو نرو نرو
بغزم داره می ترکه اینقدر نگو نرو نرو
اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم
تو ای نا مهربون با من کــمی هـم مهـربـونی کن
یـه دنــیـا درد دل دارم کــمی هـم ، هـمزبونی کن
ببین دستام چه می لرزه ببین زخمام چه می سوزه !!!
نــــگـاه مـات آدم هــــا رو پوستم طعنه می دوزه ...
امون از این غریبی ها امـون از بـغـض دیـریـنـه !!!
نـگو ایـن بار تحمّـل کن نـگـو خواست خــدا ایـنـه !!!
نـذار کــه بـشکـنـه قلبم تـا وقـتـی که تـو رو دارم
تـا وقـتی که به عشق تو یــه دنــیـــــــا آرزو دارم
تو که رفتی غم دوریـت خراب و خرد و پیرم کرد
دوبـــــــاره درد تـنهایـی توی دستـاش اسیــرم کرد
تو کـــه رفتی دلم لـرزید آخــه بـاور نـمـــی کـردم !!!
چه روزایی ! چه شبهایی !! کــه با یـاد تو ســر کـردم !!!
هــنـوزم خـستـه و تـنــها می خونـم : از تـو با غـمـها
(( تـمنــّا می کـنم برگــرد نمون بی من ، تو ایـن دنیـا ))
هـنـوزم گـــل تو گـلدونه تـو ایـوون بــوی بـارونـه
هـوا ایـنجا هـوای توست تـا برگردی بـه این خونـه ...
دلشکسته
ما را دل از کشاکش دنیا شکسته است
این کشتی از طلاتم دریا شکسته است
تنها ننالم از غم ایام و جور یار
باشد مرا دلی و صد جا شکسته است
از آنچه پیش دوست بود در خور نثار
تنها مرا دلی بود اما شکسته است
این حسرتم کشد که ز مرغان این چمن
بال من فلک زده تنها شکسته است
یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان
بازار من ز گرمی سودا شکسته است
هر چیز بشکند ز بها اوفتد و لیک
دل را بها و قدر بود تا شکسته است
(( رنجی )) کجا روم ز سر کوی او که من
پای جهان دویده ام اینجا شکسته است
در فراق دوست
اي ساربان آهسته ران کارام جانم مي رود / وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود
من مانده ام محجور از اودرمانده و رنجور از او / گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون / پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود
محمل بدار اي ساربان تندي مکن با کاروان / کز عشق آن سرو روان گويي روانم ميرود
او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان / ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم ميرود
با اين همه بيداد او ,وان عهد بي بنياد او / در سينه دارم ياد او يا بر زبانم ميرود
باز آی و در چشمم نشين اي دلستان نازنين / کاشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن / من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم ميرود